رقص بر بام پریشانی


امان از تنهایی یا امان از تن ها…؟!

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز در فوریه 9, 2010

دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد…

تلخ تلخم…

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز در فوریه 5, 2010

گاهی آدم خیلی دیر به اشتباهش پی میبره،اونوقت با یه تلخی غیر قابل جبران می مونی و نمیدونی باهاش چکار کنی جز حسرت و غصه خوردن یا اینکه هی به خودت بگی آخه این چه گهی بود که خوردی!!
بعضیا را چه دیر میشناسیم و پی به باطنشون میبریم،نه…گاهی چقدر خودمونو راجع به باطن واقعی یه نفر گول میزنیم،اخه میخوایم اونجوری که ما دوست داریم باشه……یهو میبینی که سرت به سنگی خورده که بیا و ببین!!وا مصیبتا!
دارم چشامو میمالم که آدما رو روشنتر ببینم…

باید رفت….

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز در دسامبر 4, 2009

اگر کسی مرا خواست
بگویید رفته باران ها را
تماشا کند

و اگر اصرار کرد
بگویید برای دیدن توفان ها
رفته است

و اگر باز هم سماجت کرد
بگویید رفته است تا دیگر
باز نگردد

*بیژن جلالی

پیکار زندگی

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز در دسامبر 4, 2009

زندگی جریان دارد چه من بخوام چه نخوام.راه خودشو میره،حالا هر چی میخوای بگو که خسته ام!رمق ندارم!
واسش اهمیت نداره که من همپای اون برم یا نرم.گاهی میگم بی خیال همه چیز!گور پدر همه چیز!ولی آخه مگه میشه؟!خدا ما رو گره زده به این زندگی.زندگی یه جنگ تمام عیار است.شاید بگید چه خشن!!ولی بخدا جنگ است.واسه ی بقای خودت باید بجنگی،با دنیا و آدماش،با طبیعت و عواملش،با آدمایی که میخوان تو رو ببلعند..بگی که من هم وجود دارم لااقل به خودت!
قبل از جنگیدن هم باید فکر یه پوست کلفت بکنی وگرنه تاب نمیاری و تموم میشی…..

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز در دسامبر 4, 2009

دلم زنگار گرفته است…

صحرای محشر

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز در دسامبر 4, 2009

ما،موجوداتی به نام انسان که پیشینه مان به قابیل برادر کش می رسه و نفرت و کینه در چشم ها یا از نوع محافظه کارانه اش در دل هایمان موج می زنه که هر لحظه در کمین نابود کردن و خرد کردن یکدیگریم!
همین است صحرای محشر!
کجا پی اش می گردیم؟!همین جاست،بیخ گوشمان.

زنان امانتدار

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز در دسامبر 4, 2009

ما_زنان_امانتدارایی هستیم که وظیفه مان اینه که جسممون رو بکر و سالم به دست مردی به نام شوهر بسپاریم،پس سهم خودمان چیه؟!

مبحث حجم و گنجایش

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز در دسامبر 4, 2009

-میخوام یه چیزی رو بهت بگم،ظرفیتشو داری؟!

-والا،تا حالا ظرفیت خودمو حساب نکردم!

فاتح دل

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز در دسامبر 4, 2009

در این وادی پر هیاهو

کاش فاتحی باشیم

گر سرزمینی نیافتیم

لااقل فاتح دلی باشیم

لحظات سرابی

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز در دسامبر 4, 2009

گاهی شادیم،شادمان!!حالا ممکن است این شادمانی از بودن در کنار کسی یا به خاطر یه اتفاق باشه.مثل خوشحالا یه لبخند روی لب می نشونیم و احساس آدمای شاد داریم و کلی انرژی شادمانه از خودمون تراوش می کنیم.ولی…بعد از گذشت زمان مشخص میشه که ای دل غافل،اون یه شادی دروغکی بوده و سرابی بیش نبوده.گاهی به یه حقیقت تلخ پی می بری که تمام اون شادمانی دود میشه و به هوا میره….
کلن از آدمای دروغگو،از دروغای شیرین و از چیزای گول زنک بدم میاد…

برگه‌ی بعد »