رقص بر بام پریشانی


من مرگ را او خطاب می کنم!

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز روی نوامبر 8, 2008

الا کلنگ

تاب

و سرسره ای غافل

او تنها همبازی من است

حتی اگر پارک

از مردم جهان پر باشد.

***

ماه

و حتی خورشید

بی درنگ

_در آغوش او_

خاموش می شوند،

من

چگونه این همه سال

هنوز روشنم؟!

***

وقتی

شعری برای گفتن

و بختی برای شکفتن

نیست

دفترم را می بندم

و منتظر می شوم

یک بار دیگر

او مرا به خانه اش دعوت کند.

***

سید ضیاءالدین شفیعی

یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 23:16

پاسخ دهید