رقص بر بام پریشانی


الان خوبم!

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز روی اکتبر 22, 2009

دیروز روز غمناکی بود،حسابی حالم گرفته بود.دیگه تحمل بعضیا رو ندارم،داغونم کردن.دیروز توی ورد یکی دو سطر تایپ کردم که پست کنم ولی نشد…

“وقتی جایی که هستی دیگه جای موندن نیست،جای نفس کشیدن نیست،جایی هست که فقط واسه ی دق کردن عالیه! باید چکار کرد؟!به دامن کی پناه برد؟!به زیر سقف کدوم آسمون زندگی رو سر کرد؟!”

ولی  الان  خوبم!آخه یه حرفی که مدتها خوره روحم شده بود رو به دوستم گفتم و یه سری از مسائل روشن شد ومن کمی آروم شدم و دیگه اینکه کاری که مدتها دوست داشتم واسه ی  عمویم انجام بدم،به سرانجام رسید و خیلی خوشحالم.

مرسی خداجون

این روزها…

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز روی اکتبر 19, 2009

این روزها…

اسیر روزمرگی،روزهام بی هیچ کم و کاستی شبیه همند،انگار که اونا رو copy/paste کرده باشم!

روزهامو کف دستم ریختم و همچون قاصدک دارم به باد میدم.بعد هم عذاب وجدان و حسرت و غصه مهونم میشن.آه ه ه ه ه ………

return

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز روی اکتبر 8, 2009

این روشی هم که من دارم نه رسم وبلاگداری هست!!هر از سال و ماهی یه مطلب درب و داغان!سال و ماه به روز نمیشه!باید یا درشو تخته کنم یا سفت وسخت بچسبم بهش.البته تقصیری هم ندارم؛مشغله ام زیاد شده،برنامه و زمانبندی هم که صفره.این میشه که آدم تحلیل میره و از همه چیز عقب می افته.مونده بودم که واسه ی بازگشت دوباره چی بنویسم؟! خیلی دوست دارم از اتفاقات روزانه ام بنویسم،از کتابها و فیلمها.

بالاخره از دست اینترنت نفتی هم راحت شدم.