رقص بر بام پریشانی


من گمشده

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز روی دسامبر 28, 2008

چه بی خیالم من!!
خودم رو گم کرده ام…
ولی نه دلهره ای!!
نه دویدنی…
حتی به کلانتری محله هم
خبری نداده ام!!!

پ نوشت:نکنه دیر شده!!نکنه باید برم پزشک قانونی و جسد روحمو شناسایی کنم؟!!

!!!Look at me

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز روی دسامبر 14, 2008

می‌بینی یا فقط نگاه می‌کنی؟!

مشق رؤیا

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز روی دسامبر 4, 2008

همیشه مشقامو به کندی می نوشتم!!


حالا هم رؤیاهامو به کندی طی می کنم!!

پانوشت:حتی اگر در جاده درستی قرار گرفته باشید،چنانچه همان جا بنشینید ماشینی شما را زیر خواهد گرفت.

.There is no thing to listening

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز روی نوامبر 25, 2008

کاش دنیا mute شود

یا من deaf شوم!!!!

دلتنگی

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز روی نوامبر 8, 2008

خاطراتم….

گاهی پر رنگند

و گاهی کمرنگ……

ولی تو هستی

بدون قید”هنوز”.

من مرگ را او خطاب می کنم!

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز روی نوامبر 8, 2008

الا کلنگ

تاب

و سرسره ای غافل

او تنها همبازی من است

حتی اگر پارک

از مردم جهان پر باشد.

***

ماه

و حتی خورشید

بی درنگ

_در آغوش او_

خاموش می شوند،

من

چگونه این همه سال

هنوز روشنم؟!

***

وقتی

شعری برای گفتن

و بختی برای شکفتن

نیست

دفترم را می بندم

و منتظر می شوم

یک بار دیگر

او مرا به خانه اش دعوت کند.

***

سید ضیاءالدین شفیعی

یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 23:16

جاهلی در پی آگاهی

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز روی نوامبر 8, 2008

هنوز می دوم

نفس نفس می زنم

چقدر طولانیست!!!

جاده جهل!

کجاست فانوس آگاهی؟!

دوشنبه دهم دی 1386ساعت 15:21

هفته ای که گذشت….

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز روی نوامبر 8, 2008

شنبه؛درد من حصار برکه نیست،درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است.

یکشنبه؛دلم درد می کند،اخه حرفهای زیادی را قورت داده ام.بچه که بودم،مامانم می گفت:عزیزم ادامس را قورت نده.چون دل درد می گیری.کاش حالا هم بهم می گفت:حرفهایت را قورت نده.البته این دل درد کجا و ان دل درد کجا؟!
دوشنبه،پائولوکوئلیو همیشه یک حس خوب و انگیزه ای برای یافتن افسانه ی شخصیم به من می داد.ولی حالا دارم با افکارش و جملاتش داغون میشم،چون نوسنده ای است که ازادی انسان را می ستاید و انسان را تشویق می کند که به دنبال امیال درونی خودش برود.من در حالی این جملات را می خوانم که دارم از فشار تابوها و محدودیتها خفه می شوم.
سه شنبه؛همگی منتظر یک منجی و کسی هستیم که بیاید و ما را نجات بدهد،من منتظر بت شکنی هستم تا بیاید تابوهای وجودم را بشکند.
چهارشنبه؛پائولوکوئلیو:”انسان فرزانه کسی است که به جای کشتن امیالش،می تواند انها را مهار کند.”ولی تا امروز به ما یاد داده بودند که امیال و هوسهایتان را نابود کنید که مانع عروج شما می شود.متأسفانه ذهن بسته ای ملت خرافات زده نمی خواهد باور کند که میل فقط میل جنسی نیست.
پنج شنبه؛برهوت دلم تشنه ی قطرات آزادی است.(از هر نوعش که دوست داری تصور کن)

شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 0:7

زنان صلح

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز روی نوامبر 8, 2008

از همان روزی که حسادت و جاه طلبی ، قابیل را به کشتن برادر واداشت و اولین خون ناحق به زمین ریخته شد آنچنان چنگی بر دل حوا افتاد که دیگر نتوانست از دلشوره ستیزه میان فرزندانش رهایی یابد و درگیر کابوس های سهمگینی شد که حتی آدم از آن بی خبر ماند !

حوا باور نمی کرد شیرینی میوه اختیار با هبوط به زمین این سان آسان و زود به تلخی بگراید با انتخابی وارونه و نادرست توسط فرزند اما باور کرد که هر شری می تواند عامل نزاع باشد و برای مقابله با جنگ باید به مقابله با هر پلشتی پرداخت و برای پایداری صلح باید هر چه خیر را پرورید و پرورید و این گونه بود که زن در خانه ماند تا صلح را بپاید اما قبل ازآن باید به رفع نیاز های اولیه فرزندان می اندیشید و اندیشید و یافت معنای رویش را آنگاه که دانه های خوراکی انباشته شده در زیر خاشاک با نم باران رویید و ثمر داد و افزون شد و کشف زن ارتزاق با نبات را بر حیوان رجحان داد و زن شکارچی نشد بلکه به اهلی کردن حیوانات پرداخت تا دوستی بر محیط خانه اش سایه افکند و حیوان اهلی آنچنان آدمی را از همه اجزای خود برخوردار کرد که مرد از شکار بی نیاز شد و سلاح شد زینت خانه و یادگار روزهای گرسنگی و سرما و جانداران شدند زینت طبیعت و عامل پایداری محیط زیست .

زن می خواست در محیط پیرامونش آرامش باشد و صلح باشد و دوستی و صفا باشد . می خواست فرزندانش با لالایی های آرامش بخش او و صدای روحبخش طبیعت ، آوای چکاوک و زمزمه رود و صدای وزش نسیم به خواب روند و هیچ تندر برق آسایی خواب آرام کودکش را بر هم نزند و هیج موج سهمگینی زندگی آرام خانواده اش را دستخوش بیم و خطر نکند اما خود می دانست که این آرزو تا ابد در میانه مصاف خیر و شر دست نایافتنی خواهد ماند .

مادران نگران وطن نگران خانه و کاشانه و نگران خانواده و فرزندانشان ماندند و می مانند و مردان جنگ هم چنان جنگ افروزی می کنند و گویی هرگز از خون سیراب نمی شوند و هنوز پس از قرن ها ستیزه بوی آتش و دود و باروت مشام جانشان را لبریز نکرده است و هیچ مرثیه و داغ و افغان دلهای سنگشان را نرم نمی کند که نمی کند .

اینجا زنان سپید پوش در چمنزارهای سرسبز سبدهای پر از گل و ریحان را به نشانه زندگی و شور و نشاط و آفرینش بر روی سر و دست به رقص در آورده اند و آواز صلح می خوانند و آنسو تر پرچم های سرخ و سیاه جنگ رعب و وحشت را بر زمین و زمان می گستراند اینجا سرود بزم است و طرب و صفا و صمیمیت و آنجا کوس جنگ و غریو و عربده قدرت طلبان خون آشام . این بار سپاه قابیل به بهانه ایجاد آرامش به مصاف هابیلیان می آید و مویه های حوا را گویی تمامی نیست برای فرزندانش برای همه فرزندان آدم در گوشه گوشه عالم !

لختی تامل ای فرزندان حوا لختی تامل: بهشتی که به انتخاب خود ترکش کردید هنوز انتظار بازگشتتان را می کشد . چه می شود با اختیار صلح و دوستی و نوع پروری و بشردوستی و انسانیت دوستی و برابری خواهی و عدالت طلبی بهشت را به زمین بیاورید . ای فرزندان ستیزه جوی آدم ای قابیلیان کاش از حیرانی و پشیمانی قابیل عبرت می گرفتید و دلهاتان این سان سخت و نفوذناپذیر نبود کاش مردانگی معادل جنگ افروزی و ستیزه طلبی نبود !

برای صلح - فخرالسادات محتشمی پور

جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 0:28


سهام عدالت؛مهرورزی حکومت اسلامی

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز روی نوامبر 8, 2008
سهام عدالت/ساده لوحی/ناآگاهی
-خدا خیرش بدهد،خدا زنده نگهش دارد.
-منظورت کی هست؟
-خب معلومه،رئیس جمهور محبوب رژیم اسلامی.
-مگه چی کار کرده است؟؟؟
-داره حقمان را می دهد.
-منظورتان سهم نفت است!!؟؟
-نه،این یکی سهم عدالت است،سهم برابری.قرار است ثروت کشور با عدل رژیم اسلامی بین مردم تقسیم شود.
“آری،سهام عدالت،بهانه ای جدید برای سرگرم کردن و فریب دادن مردم”
اندرز:ای ملت ساده لوح و ناآگاه تا کی می خواهید خر بمانید(ببخشید،اینقدر تند رفتم)که این رژیم سوارتان بشود!!؟؟
سرگیجه:من نمی دونم چرا پس از 29سال که از حکمرانی و ظلم ستیزی این رژیم می گذرد،هنوز هم مردم فریبشان را می خورند!!!؟؟؟
توضیح:اخیراَ ثبت نام سهام عدالت شامل مستمری گیران سازمان تأمین اجتماعی می شود.البته تا چند سال(شاید تا زمان ظهور امام زمان)سود حاصل از این سهام به عنوان هزینه خرید این سهام به مردم ساده لوح تعلق نمی گیرد.پس از گذشت ان دوران می توانند این سهام را بخورند،البته اگر این مستمری گیر بدبخت زنده باشد(اخه،اکثر انها پیرند) و اگر بتوانند ان را هضم کنند.
ضرب المثل:”تا زمانی حکومت بر عربها امکان دارد که انها سیر باشند و بر ایرانیها تا زمانی که انها گرسنه باشند.”نکته ی تأسف انگیزی هست.(چرا ما ایرانیها رنج و دیکتاتوری را با کمال میل پذیرفتیم؟؟!!بیایید در اخلاق ذاتیمان تغییراتی بدهیم. اینقدر قانع نباشیم!!زندگی سخاوتمندتر از این حرفهاست.به خدا حق ما ایرانیها بیشتر از اینهاست.
درخواست:ای جهانیان،دیگر به ما ایرانیان به عنوان افرادی که جهان سومی هستند و در سایه ی رژیم دیکتاتور در نهایت آرامش زندگی می کنیم-فقط شبها از دردهای اقتصادی و اجتماعی خوابمان نمی برد-نگاه نکنید!!! ما به لطف رئیس جمهور محبوب و مردمی این رژیم سهام دار-سرمایه دار شدیم.
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 22:4  به وسیله ی سولماز

آزادی

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز روی نوامبر 8, 2008

آنگاه مرد سخنوری گفت:با ما از آزادی بگو.
و او پاسخ داد:در دروازه ی شهر و در کنار آتش اجاقتان دیده ام که خود را به خاک می اندازید و آزادی خود را می پرستید،همچنان که بردگان در برابر فرمانروا خم می شوند و او را ستایش می کنند،با انکه بر دست او کشته می شوند.
آری،در باغ معبد و در سایه برج دیده ام که آزادترین کسان در میان شما آزادی خود را مانند یوغی به گردن و مانند دست بندی به دست دارند.و از دلم خون می ریزد؛زیرا که شما فقط آنگاه می توانید آزاد باشید که حتی آرزو کردن آزادی را هم بندی بر دست و پای خود ببینید،و هنگامی که دیگر از آزادی همچون هدف و غایت سخن نگویید.
شما آنگاه به راستی آزادید که گر چه روزهایتان فارغ از نگرانی و شب هایتان عاری از اندوه نباشند،چون این چیزها زندگی را بر شما تنگ کنند،از میان انها برهنه و وارسته فراتر بروید.
اما چگونه باید از روزها و شب های خود فراتر بروید،مگر با شکستن زنجیری که در بامداد ِ هشیاری ِخود بر گرد ِساعت ِ نیمروز خود بسته اید؟
به راستی ان چیزی که شما نامش را آزادی گذاشته اید،سنگین ترین این زنجیرهاست،اگر چه حلقه های ان در آفتاب بدرخشد و چشمتان خیره کنند.
مگر ان چیزهایی که باید دور بیاندازید تا آزاد شوید،پاره های وجود شما نیستند؟
اگر قانون ستمگرانه ای است که می خواهید از میانش بردارید،ان قانون را به دست خود بر پیشانی نوشته اید.
این نوشته با سوزاندن کتابهای قانون پاک نمی شوذ یا با شستن پیشانی داورتان،اگرچه دریا را بر انها بریزید.
و گر فرمانروای خودکامه ای است که می خواهیداز تخت سرنگونش کنید،نخست ان تختی را که در درون شما دارد از میان ببرید.زیرا چگونه خودکامه ای می تواند بر آزادگان و سرفرازان فرمان براند،مگر با خودکامگی ِسرشته در آزادی انها و با سرافکندگی همراه با سرفرازی انها؟
و گر خواهشی است که می خواهیداز خود دور کنید،ان خواهش را خود برگزیده اید،کسی بر گردن شما نگذاشته است.
و گر ترسی است که می خواهید از دل برانید،جای ان ترس در دل ِشماست،نه در دست کسی که از او می ترسید.
به راستی در درون شماست که همه ی چیزها مدام دست به گردن ِیکدیگر دارند و پیش می روند،انچه او را می خواهید و انچه از او می ترسید،انچه شما را از خود می راند و انچه شما را به خود می کشد،انچه در پی اش می گردید و انچه از او می گریزید.
این چپیزها در درون شما در گردشند،مانند روشنی ها و سایه ها که به هم پیوسته اند.
و هنگامی که سایه ای محو می شود و دیگر نیست،ان روشنی که بر جای می ماندسایه ی روشنی دیگری است.
و بر این سان آزادی شما هنگامی که زنجیر ِ خود را از دست می نهد،باز خود زنجیر ِآزادی ِبزرگتری می گردد.
***جبران خلیل جبران

جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 1:48

بانو و آخرین کولی سایه فروش

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز روی نوامبر 8, 2008

چه قدر دزدیدن نگاه
از چشمان تو لذت بخش است
گویی
تیله ای
از چشمم به دلم می افتد.
**کیکاووس یاکیده

جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 1:46

اشک نامه

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز روی نوامبر 8, 2008

دوست دارم سرم را روی زانو خدا بگذارم،با دستانش نوازشم کند و برایم
لالایی بخواند و من به خواب ابدی بروم.از نفس کشیدن و زندگی کردن خسته
ام!هر چی جلوتر می روم،به پوچی این زندگی بیشتر پی می برم.نمی دونم این
دنیا از من چی دیده که دست از سرم بر نمی دارد!!!خسته ام از این همه
محدودیت و بد بینی و فاصله ها.دیگر نمی دانم با اطرافیانم چطور رفتار
کنم!؟هر کاری می خواهم انجام بدهم،باید قانون،عرف،سنت،دین و شرع،اصول
اخلاقی و اجتماعی و هزار کوفت و زهر مار دیگر در نظر بگیرم.اینجوری
نباش!که دیگران در موردت اونجوری فکر می کنند!!!اونجوری باش که دیگران در
موردت اینجوری فکر کنند!!!پس کی می تونم برای خودم زندگی کنم؟؟؟کاش می
شد،انسان فقط بر اساس عقل و دل خودش عمل و رفتار کند.در این مملکت همه چیز
زیاد از حد با هم قاطی شده!!مثلآ این رژیم سیاست دیکتاتوری و دین تحریف
شده ی خود را به همه چیز ربط داده است!!!این رژیم تا کی می خواهد به همه
با بدبینی نگاه کند؟؟با دختران به عنوان موجودات هرزه و با پسران به عنوان
اراذل و اوباش رفتار می کنند!!

این سرزمین و هر چیز که در ان است متعلق به من و هر ایرانی وطن دوست می
باشد،پس چرا از ما دریغ می کنند سرزمینمان را؟؟؟اینجا سرای من است،پس چرا
باید در سرای خودم غل و زنجیر به دل و دست و پایم باشد؟؟؟دوست عزیزم،روزی
که مُردم،گریه نکن چون ان روز،اوج شادی من است.اینها ناله یا غر ولند نبود
بلکه درد دل شکسته ی من بود.سهم من از این زندگی چیست؟؟؟پس چه زمانی من می
تونم آزادی،آرامش،شادی،صلح،عدالت،دموکراسی و …را لمس کنم؟؟؟

خطاب به جمهوری اسلامی؛ای رژیم اشغالگر اسلامی،از نا امیدی و آرزوی مرگ
من شاد نباش.من تا سقوط تو را نبینم در بستر مرگ نمی خوابم.از دوستان من
بترس!!!چون انها خستگی ناپذیر و همیشه مبارز هستند و سلاح قلم هیچگاه از

دستشان نمی افتد.

جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 3:0

بندهای اسارت را پاره کنید و آزاد زندگی کنید.

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز روی نوامبر 8, 2008

یک مربی حیوانات سیرک،می تواند با نیرنگ بسیار ساده ای بر فیل ها غلبه کند:وقتی فیل هنوز کودک است،یک پایش را به تنه ی درختی می بندد.فیل بچه هر چه هم که تقلا کند،نمی تواند خودش را آزاد کند.اندک اندک به این تصور عادت می کند که تنه ی درخت از او نیرومندتر است.
هنگامی که بزرگ می شود و قدرت شگرفی می یابد،تنها کافی است یک نفر طنابی دور پای فیل گره بزند و او را به یک نهال ببندد.فیل تلاشی برای آزاد کردن خودش نمی کند.
همچون فیل ها،پاهای ما اغلب اسیر بندهای شکننده اند.اما از انجا که هنگام کودکی به قدرت تنه ی درخت عادت کرده ایم،شهامت مبارزه نداریم.بی انکه بفهمیم تنها یک عمل متهورانه ی ساده برای دست یافتن ما به آزادی کافی است.
***پائولو کوئلیو

شنبه ششم مرداد 1386ساعت 22:16

من نمی خندم….

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز روی نوامبر 8, 2008
نه!من دیگر نمی خندم
نه!من دیگر به روی ناکسان،هرگز نمی خندم!

دگر،پیمان عشق جاودانی

با شما-معروفه های پستِ هر جایی-نمی بندم…!

شما که اینسان در این پهنای محنت گستر ِ ظلمت

ز قلبِ آسمان جهل و نادانی

به دریا و به صحرای امید و عشق ِ بی پایان ِ این ملت

تگرگ ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید.

شما که اندر چمنزار ِ بدون ِ آب ِ دوران ِ طوفانی

-به فرمان خدایان طلا-

تخم فساد و یأس می کارید

شما هرزه درایان ِ پلید ِ بی سر و بی پا

که با ساز ِ هوس پرداز و افسون ساز ِ بیگانه

چنین بی قید و بی ترس و سراپا نخوت و نکبت

به بام ِ کلبه ی فقر و به روی پیکر صد پاره ی ملت

سحر تا شام،می رقصید…

قسم بر آتش ِ عصیان ِ بی ایمانی

که سوزانده ست تخم یأس را

در عمق ِ قلب ِ آرزومندم

که من هرگز به روی چون شما

-معروفه های پست هر جایی-نمی خندم!

پای می کوبید و می رقصید…

پای می کوبید و می رقصید،لیکن من

به چشم خویش می بینم که…می لرزید!

می بینم که می لرزید و می ترسید

از فردای ظلمت کوب و بیداد افکن ِ مردم

که در عمق ِ سکوت ِ این شب ِ پر اضطراب ِ ساکت ِ فانی

خبرها دارد از فردای شورانگیز ِ انسانی…

و من….

هر چند-مثل ِ سایر رزمندگان راه آزادی-

کنون،خاموش،در بندم….

ولی ،هرگز،به روی چون شما

-غارتگران ِ فکر ِ انسانی-

نمی خندم…..

***کارو-از مجموعه”چه کسی گفته…؟”

جمعه یکم تیر 1386ساعت 14:55

محبوبیت از دست رفته

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز روی نوامبر 8, 2008

آقای خاتمی،شخصیتی که روزی برای من و جوانان ایرانی محبوب بود و امروز یقیین دارم که محبوب نیست.اولین باری که به صحنه ی انتخابات قدم گذاشتند (من معتقدم باید این واژه ی انتخابات را به اجبارات تغییر داد،چون در نظام دیکتاتوری-توتالیتاریانیسم-انتخاب معنی نمی دهد) به سن قانونی نرسیده بودم.ولی آرزو می کردم که روزی برسد که بتوانم به ایشان رأی بدهم و آن روز متأسفانه رسید و من رأی دادم.به عنوان یه شخص روشنفکر و مردم دوست (که البته در این ویژگی جناب(!)احمدی نژاد گوی سبقت را از ایشان ربوده اند)باورش داشتم.گمان می کردم که می تواند این رژیم را اصلاح کند(اصلاح طلب بودم).ولی الان یقیین دارم این رژیم قابل اصلاح نیست و باید ریشه کن شود.آن زمان برای دفاع از ایشان می گفتم:رژیم اجازه ی عملی کردن افکارش را به او نمی دهد.متأسفانه نمی دانستم که او هم یکی از مهره های دست نشانده ی رژیم است که برای کسب وجهه ی نیکو در برابر جهانیان آمده است،البته این رژیم برای خو دلسوزی کرده است نه برای ایران و ایرانی.کشور ما در اوایل دهه ی هفتاد از نظر اقتصادی دچار تحریم های زیادی شده بود و کشورهای اروپایی حاضر به برقراری ارتباط با جمهوری اسلامی نبوده اند،که با آمدن ایشان تغییراتی رخ داد که اگر سران سیاسی جمهوری اسلامی شایستگی و حسّ وطن دوستی داشتند،فرصت خوبی برای پیشرفت می بود.که امروزه هم به برکت وجود جناب (!)احمدی نژاد دوباره تحریم شده ایم ولی خیالی نیست…در عوض ما انرژی هسته ای،سد سیوند،حجاب اسلامی،قطار بدون ترمز و دانشمندان زیر ۲۵ سال داریم.(من که با وجود این همه چیز بال در می آورم).دلم برای خودمان می سوزد که هر دوره ای ما را به بازی گرفته است.خاتمی بیش از دیگران به احساسات مردم خیانت کرد.

آری،این رژیم در کیسه ی خود فقط مهره های آخوند و پیرذهن ندارد،بلکه افراد خوش وجهه هم دارد.پس نیاز است چشمان خود را گشاده تر کنیم

پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 20:38

“متأسفانه حقوق بشر وجود ندارد”

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز روی نوامبر 8, 2008

اگر حقوق بشر وجود داشت،مردم از گرسنگی و قحطی نمی مردند.اگر حقوق بشر وجود داشت،انرژی هسته ای و بمب و اسلحه تولید نمی شد.اگر حقوق بشر وجود داشت،جنگی رخ نمی داد.اگر حقوق بشر وجود داشت،مردم زیر شکنجه ی دیکتاتوری نبودند.اگر حقوق بشر وجود داشت،کودکان زیر پوتین سربازان تلف نمی شدند.اگر حقوق بشر وجود داشت،آزادی و صلح و آرامش در جهان برقرار بود.اگر حقوق بشر وجود داشت،شهرها و کشورها زیر چرخ تانکها ویران نمی شدند.اگر حقوق بشر وجود داشت،مردم مهاجرت اجباری نمی کردند.اگر حقوق بشر وجود داشت،اندیشمندان و ادیبان و آزادی خواهان ترور نمی شدند.اگر حقوق بشر وجود داشت،هیچ بشری به بشر دیگر آسیب نمی رساند.

پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 20:47

دیوانه شده ام!

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز روی نوامبر 8, 2008

اینجا ایران است/قرن بیست و یکم ناامیدی/ساعت:غم به وقت زمین.

پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 17:18

کلمه؛اختراع انسان

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز روی اکتبر 31, 2008
وحشتناک ترین سلاح نابودگری که انسان اختراع  کند،کلمه است.
مشت و سلاحهای آتشین دست کم خونی بر جای می گذارند.
بمب ها خانه ها و خیابان ها را نابود می کنند.سم را می توان کشف کرد.
استاد می گوید:
کلمه می تواند نابود کند و هیچ اثری از خود به جا نگذارد.
بچه ها سال ها توسط والدین شان شرطی می شوند،از مردان با بدسگالی انتقاد می شود،زن ها مدام با کلمات شوهرانشان قتل عام می شوند.مؤمنان را کسانی که خود را مفسر آوای خداوند می دانند،از دین دور می کنند.
ببنید آیا از این اسلحه استفاده می کنید؟؟ببنید آیا دیگران در برابر شما از این اسلحه استفاده می کنند.و به هر حال مانع استفاده اش شوید.
“پائو لو کوئلیو”

من می خواهم برای آزادی کشورم مبارزه کنم.شما چطور؟؟

نوشته شده در وب نوشت سولماز با سولماز روی اکتبر 31, 2008

تا کی می خواهید سکوت کنید و خاموش بنشینید.این رژیم داره تلاش می کنه که کشور و هویت ملی را از ما بگیرد،باید با هم برخیزیم و مبارزه کنیم تا دیرتر از این نشده است.خوشبختانه ما برای مبارزه با این رژیم و تعالیم خرافاتیش سلاحهای زیادی داریم،فقط لازم نیست که اسلحه دست بگیریم و به انها شلیک کنیم بلکه یکی از مهمترین سلاحهای ما “آگاهی” است.آری،زمانی که مابه آگاهی برسیم دیگر این رژیم قادر نمی باشد ما را گمراه بسازد.سلاح بعدی “تفکٌر و آزاداندیشی” است.بیایید با هم فکر کنیم و بیاندیشیم که برای حفظ کشور و هویت ملی خودمان چه باید کنیم؟؟؟پس از رسیدن به آگاهی و اندیشه باید آگاهی خود را آشکار سازیم و اندیشه های خود را بیان کنیم تا وحشت و لرزه بر تن این رژیم بیاندازیم.و دیگری “علم و دانش” است،شاید به طور ظاهر تعداد دانشگاهها و دانشجویان زیاد شده باشد ولی روز به روز سطح علم و دانش واقعی رو به کاهش است،هدف دانشجویان از کسب علم به اخذ مدرک(بدون علم)تغییر کرده است.و یکی دیگر از این سلاحها “داشتن رفتار صحیح فردی و اجتماعی” می باشد یعنی اینکه ما به دام اعتیاد گرفتار نشویم و روزگارمان را در خماری نگذرانیم(که این رژیم هرکاری دلش خواست بکند).دچار فساد اخلاقی نشویم و اختیارمان را به دست هوس ندهیم.اعتیاد و فسادهای اخلاقی و اجتماعی،همه توطئه های رژیم هستند.شاید این رژیم(به اصطلاح اسلامی)دم از رعایت حجاب،گرایش به اسلام و اخلاق دینی بزند،ولی همه ی اینها شعارهای پوچ می باشد.چون یکی از آرزوهای رژیم این است که مشغله ی ذهنی مردم ایران چیزهایی غیر از آگاهی و اندیشه و آزادی و دموکراسی باشد.متأسفانه همانطور که اطلاع دارید تعداد زیادی از مردم دنبال نان شب،پر کردن جیبشان و آرایش مو و صورتشان هستند.به امید روزی که آزادی “ایران” را جشن بگیریم.

حاشیه:من معلم اخلاق نیستم.من یک ایرانی هستم که دلم برای کشورم می تپد و نگران سرنوشت ایران و مردمش هستم.

“پاینده باد ایران و ایرانی

جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 19:44

برگه‌ی قبلیبرگه‌ی بعد »