رهگذر تنها…

دسامبر 9, 2010 at 7:49 ب.ظ. (وب نوشت سولماز)

خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که ما آدما رهگذریم،میایم-میریم…ممکنه مسیری از زندگی با یکی هم مسیر بشیم ولی یه جایی بینمون فاصله میافته
ولی انگاری منو توی این مسیر زندگی میخکوب کردن،آدما میان،بعضیاشون یه خرده کنارم میشینن،تا بهشون دلبسته و وابسته شدم تنهام میذارن و میرن…من میمونم و یه جای خالی و یه دل تنگ!
خیلی وقته دارم شعار منطقی بودن رو میدم،خیلی وقته دارم شعار مستقل بودن رو میدم علی الخصوص توی احساسات…
ولی یهو کم میارم،میبرم،گاهی واقعا سخت میشه سر کردن با تنهایی!!همخونه چندان دلپسندی نیست اخه!
یکی میخوام که متعلق به من باشه،نگران از دست دادنش نباشم،نلرزم از اینکه الان میره و تنها میمونم
گاهی به سرم میزنه فرار کنم از آدما،منزوی بشم،اون وقت دیگه خیالم راحته که تنهای تنهایم!راحت تر از اینه که آدما دور و برم باشن
ولی احساس تنهایی کنم…

پایاپیوند ۱ دیدگاه

ناکجا آباد

اوت 15, 2010 at 10:33 ب.ظ. (وب نوشت سولماز)

خدایا…!

کجایی؟!میبینی؟!میشنوی؟!

پس چرا نیستی؟!

خودم گم شده ام یا تو رو گم کرده ام؟!

پایاپیوند 2 دیدگاه

بزدل

فوریه 15, 2010 at 1:31 ق.ظ. (وب نوشت سولماز)

آره…من یه بزدل و ترسویم!
ولی دلم میخواد همه چیز همین الان تموم بشه…
ببنیم تهش چیه؟!

پایاپیوند ۱ دیدگاه

امان از تنهایی یا امان از تن ها…؟!

فوریه 9, 2010 at 9:48 ب.ظ. (وب نوشت سولماز)

دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد…

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

تلخ تلخم…

فوریه 5, 2010 at 3:52 ب.ظ. (وب نوشت سولماز)

گاهی آدم خیلی دیر به اشتباهش پی میبره،اونوقت با یه تلخی غیر قابل جبران می مونی و نمیدونی باهاش چکار کنی جز حسرت و غصه خوردن یا اینکه هی به خودت بگی آخه این چه گهی بود که خوردی!!
بعضیا را چه دیر میشناسیم و پی به باطنشون میبریم،نه…گاهی چقدر خودمونو راجع به باطن واقعی یه نفر گول میزنیم،اخه میخوایم اونجوری که ما دوست داریم باشه……یهو میبینی که سرت به سنگی خورده که بیا و ببین!!وا مصیبتا!
دارم چشامو میمالم که آدما رو روشنتر ببینم…

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

باید رفت….

دسامبر 4, 2009 at 2:43 ب.ظ. (وب نوشت سولماز)

اگر کسی مرا خواست
بگویید رفته باران ها را
تماشا کند

و اگر اصرار کرد
بگویید برای دیدن توفان ها
رفته است

و اگر باز هم سماجت کرد
بگویید رفته است تا دیگر
باز نگردد

*بیژن جلالی

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

پیکار زندگی

دسامبر 4, 2009 at 2:41 ب.ظ. (وب نوشت سولماز)

زندگی جریان دارد چه من بخوام چه نخوام.راه خودشو میره،حالا هر چی میخوای بگو که خسته ام!رمق ندارم!
واسش اهمیت نداره که من همپای اون برم یا نرم.گاهی میگم بی خیال همه چیز!گور پدر همه چیز!ولی آخه مگه میشه؟!خدا ما رو گره زده به این زندگی.زندگی یه جنگ تمام عیار است.شاید بگید چه خشن!!ولی بخدا جنگ است.واسه ی بقای خودت باید بجنگی،با دنیا و آدماش،با طبیعت و عواملش،با آدمایی که میخوان تو رو ببلعند..بگی که من هم وجود دارم لااقل به خودت!
قبل از جنگیدن هم باید فکر یه پوست کلفت بکنی وگرنه تاب نمیاری و تموم میشی…..

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

دسامبر 4, 2009 at 2:41 ب.ظ. (وب نوشت سولماز)

دلم زنگار گرفته است…

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

صحرای محشر

دسامبر 4, 2009 at 2:40 ب.ظ. (وب نوشت سولماز)

ما،موجوداتی به نام انسان که پیشینه مان به قابیل برادر کش می رسه و نفرت و کینه در چشم ها یا از نوع محافظه کارانه اش در دل هایمان موج می زنه که هر لحظه در کمین نابود کردن و خرد کردن یکدیگریم!
همین است صحرای محشر!
کجا پی اش می گردیم؟!همین جاست،بیخ گوشمان.

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

زنان امانتدار

دسامبر 4, 2009 at 2:40 ب.ظ. (وب نوشت سولماز)

ما_زنان_امانتدارایی هستیم که وظیفه مان اینه که جسممون رو بکر و سالم به دست مردی به نام شوهر بسپاریم،پس سهم خودمان چیه؟!

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

Next page »